
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عُزی؛ هبل؛ لات و منات امشب پریشانند از سنگ بودن؛ بت شدن آنها پشیـمانند معبد به دستش بیگمان ویرانه خواهد شد بُتها گمان آشفته؛ سرگردان؛ پریشانند طائف به خود میلرزد آوای محـمّـد را نزدیک میبیند؛ چه بتهایی که لرزانند عُزی حراض از تو مُسلًم چشم میپوشد عُزی بدان بتها تـمامی رو به پایـانـند تب کرده بُت از شوکت زیبای میلادش عُزی؛ هبل؛ لات و منات امشب به هذیانند عُزی سقام از تو حفاظت کی کند؛ هرگز* بتهای مکه بیگـمان در مرز بحرانند طائف یقین دارم به چشمش خوب خواهد دید: بتها پـریـشـانـند؛ گـریـانـند؛ ویـرانـنـد بتها پریشان؛ جان به لب در گوشۀ معبد یکجا نشسته؛ خسته جانان در غم جانند از بت شدن بیشک پـشیـمانند بتهایی که از همین حالا به فکـر کار کـتـمانند کتمان کنند اینان همین بت بودن خود را سودی ندارد بت شدن در حال خُسرانند میلاد پاکی؛ خوبی و احساس و شور و شوق بتها همه سر در گریبان سر به دامانند * قبیلۀ قریش برای پرستش عُزی در حراض پرستشگاهی مانند کعبه ساخته بودند که به آن سقام میگفتند؛ در قرآن نام عّزی در کنار دو بت مهم دیگر عرب آمده است خالد بن ولید به دستور حضرت محمد صلی الله علیه و آله این بت را شکست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
ای مـکـه خـلـیـل دیـگـر آوردی نِـیْ نِـیْ ز خـلـیـل بـهتر آوردی ای مکـه ز ریگزار بُهـتآلـود سرچـشـمـۀ نـاب کـوثـر آوردی رخـشـنـدهتـر از تـمـام شبهایی کــآئــیــنـۀ حُـســنِ داور آوردی مجـموعـۀ تام هر چه خـوبی را ای مـرکز وحی، در بر آوردی ای مکه بناز چون که در دامان مـحـبـوبتـریـن پـیـمـبر آوردی ای مـکــه ز خــانــدان عـبــدالله عـبـدی به صـفات داور آوردی از کـوه ابـوقُـبـِـیْس بـر کـیــوان گـل بـانگ مـحـمـدی بر آوردی ای چرخ تو هم به یُمن میلادش گـردیـدی و تـازه اخـتـر آوردی فـریـادِ «که هان سـتـارۀ احمد» از سـیـنـۀ کـاهــنـان بـر آوردی ای آمـنـه دامـنـت همه سـرسـبز کاین دسـتـه گلِ مـعـطـّر آوردی ماهی که فروغ بخشِ خورشید است طـفـلـی کـه بُـوَد پـیـمبـر آوردی او چون سر و انبیا همه جسماند بـر پـیـکـر انـبــیــا ســر آوردی ای خـتـم رسـل به شام مـیلادت بـس مـعـجـزههـا مکـرر آوردی شـامـات ز جـلـوۀ تو روشن شد هـمـراه مگر چه گـوهـر آوردی آذرکـدههـا خـمـوش شـد یـعـنـی بـر خـرمـن کــفــر، آذر آوردی بشکـسـتـنِ طاقِ کاخِ کـسری را مانـند شـکـسـتِ قـیـصر آوردی جـوشـیـدنِ آبِ سـاوه را بُـرهان بـر دولـت عـدلْمـحــور آوردی تـا جـامـعـۀ بـشـر، بَـشـر گـردد فـرمـان ز خـدای اکـبــر آوردی در عالم شکّ و جهـل، دلها را در زیــر لــوای بــــاور آوردی بر لشکرِ شرک و کـفر تـازیدی فـتـح از پـیِ فـتـح دیگـر آوردی در مکتب عشق و حکمت و توحید سـلـمـان پـرورده، بـوذر آوردی ناخوانده کتاب و خلق را سرمشق از عـلـم لـدُن بـه دفــتـر آوردی بر امتِ خـویش ای همه رحمت رحمت پیِ رحمت از در آوردی دادی بــه زن ارزش الــهــی را چون فـاطمه تا که دختر آوردی در جای تو تا به عـدل برخـیزد مـانـنـد عـلـی تو، رهـبر آوردی ای دُرّ یـتـیــم هـسـتـی از دامـن دریـا دریــا تـو گــوهــر آوردی قـانـون بــرادری چـو فـرمـودی خود را به عـلـی بـرادر آوردی گفتی که ملاک برتری تقـواست ز آن نـام بــلال بــرتــر آوردی افـسوس که امـت از نظر افکـند عمری که به خونِ دل سرآوردی ای آنکه به یک نگاه و یک ایما بس حـاجـت دوسـتـان برآوردی بنواز به لطف خود «مـؤید» را آن لـطـف که بـر ابـوذر آوردی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
اجازه خـواستم از تو هـماره بنْـویسم دوباره از تو بگـویم، دوباره بنویسم ز بحر رحـمت تو، بی کناره بنویسم ز نور شمـس رُخت با اشاره بنویسم تو آمدی که زمین و فلک شود روشن شکفتهای که کویر جهان شود گلشن حدیث رویش تو مژدۀ بهاران داشت کویر سیـنۀ ما را نـوید باران داشت امـیـدْ بـهـر تـمـام امـیـدواران داشت بشـیـرِ آمـدنت نـغـمۀ هـزاران داشت کـه فـصـل آمـدن تـو بـهــار مـیآیـد به یُـمـن مـقـدم تـو گـل بهبـار میآید تو آمدی که غـبار از دل بشر بـبری دل ظلام بـشر را سوی سحر ببـری از آن سحر دل ما را تو در سفر ببری سـفـر به سوی خـداوند دادگر بـبری تو آمدی که بشر را خـداشـناس کنی پی نجـات همه بر حق التـمـاس کنی سلام بر تو که شـمـس تـمام افـلاکی درود بر تو که نص حـدیث لـولاکی اگرچه چند زمانی به روی این خاکی تو عقل کل و فراتر ز عقل و ادراکی اگر که خلق تو را احـمدِ امـین گوید خدا ز خلقت تو بر خود آفـرین گوید چگونه از تو نویسم؟! توان ندارم من چگونه از تو بگویم؟! بیان ندارم من به پیش قدر و جلالت زبان ندارم من به قدر وسعت شأنت زمان ندارم من چراغ بیـنـش ما را بیا و روشـن کن کویر دانش ما را ز مهر گـلـشن کن تو بحر رحمت و دل قطرۀ همین دریاست دلِ غریبۀ من معتکف به کوی شماست همیشه جای قدومت به روی دیدۀ ماست که رد پای شما در غدیر خم پیداست ز عـطـر نـاب شما نکـهـتِ ولـی آید از آن دیـار صـدای عـلـی عـلـی آیـد مــنـم گـدای ولای تـو یـا رسـول الله نـشـسـتهام به سرای تو یا رسول الله شدم رهـین عـطـای تو یا رسـول الله «وفاییام» به فـدای تو یا رسول الله مـرا زلال حـیـاتـنـد اهل بـیـت شـمـا سـفـیـنـههای نجـاتـنـد اهل بیت شـما
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
طاق کسری روز میلاد تو بیطاقت شده جانِ ایوانش پر از بیتابی و حیرت شده آسمان خود را به خاکِ پای تو انداخته محض پابوسَت دو عالم با ادب دعوت شده ماه، رؤیت کرده رویَت را گریبان چاک کرد لحظهٔ شقّ القـمر زیباتـرین ساعت شده یامحـمد گفت، عبدالله جـانـش تـازه شد شد أباالأحمد از امشب صاحبِ عزّت شده آب و نـانـش از پَرِ قـنـداقـهٔ تو میرسد زندگیِ آمنه پُـر رزق و با بـرکـت شده آمدی تا کینه را ویران کنی بعد از غرور تا جهالت جایِ دخترها شود زنده به گور آمدی تا کـعـبـه و قـبـلـهنـما معـنـا شود تا که حجِ واجب و سعی و صفا معنا شود از ازل تنها دلیلِ خلقتَت این بود و بس تا عـلی تنها شـهـنـشـاه ولا مـعـنا شـود آمدی تا قـلـعـهٔ خـیـبر بدون «در» شود دستِ حیدر رو شود! شیرخدا معنا شود با تو بالا رفت دستانِ ولایت در غـدیر آمدی تا مرتضی مـولایِ ما معـنا شود شد علی تفسیرِ بر حقّ وصیّ المصطفی مثل قرآن است و باید بی خطا معنا شود با خودت خورشید آوردی و والا منسبی قـل هـوالله أحـد بـر خـانـدانت یـا نـبـی هـفـدهِ مـاهِ ربـیـعُ الأول و عـاشـق شدم عاشقِ شمسِ جمالِ حضرتِ صادق شدم خلق کرد از خاک پاکش این دلِ دیوانه را عاشقم کرد و به سائل بودنش لایق شدم در خیالاتم به دورش گشتم و مثل هشام با رئیـس ِمـذهـبم هـمـسـایهٔ سـابق شدم خوانْد توحید مفضلّ را و من با اشتیاق محو ذات کردگار و قـدرتِ خالـق شدم در کلاس درس او همراه جابر بی خبر بارها حاضر شدم تا عاشقی حاذق شدم چشم هایم را به دور از شرّ شیطان ساختم تا که باشم زینتش، سر را به زیر انداختم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به دقت گوش کن انگار چیزی بر زمین افتاد سکوت شب شکست و در همه دنیا طنین افتاد گمانم این صدای بر زمین افتادن بتهاست یکی الله اکبر گفت و اینَک در جهان غوغاست خدایا کیست بتهای جهان را واژگون کرده؟! شکوهِ چیست تاج سروران را سرنگون کرده؟! خبر آمد که در ایران ترک برداشت ایوانی سراسیمه پرید از خواب، شاهنشاه ساسانی مدائن را ببین! انگشت بر لب مانده از حیرت که این بیطاقتی در طاق کسری نیست بیعلت کسی خاموش کرده آتش شرکی مسلم را کدامین نور تا این حد دگرگون کرده عالم را رسوم جاهلیت را به هم زد وقت میلادش رسید و استجابت شد دعای خیر اجدادش گرفته آسمان انبیا یک عـمر نـور از او سخن گفتند در تورات، انجیل و زبور از او نشان دادند تنها قدری از اوج مقامش را رسولانی که وقت معجزه بردند نامش را پر از عجزیم وقتی بوده اعجازش کلام الله چه جای مدح؟ خرما بر نخیل و دست ما کوتاه رسید از چشمۀ آفاق، جان تازهای آورد برای مـردم دنـیـا جـهـان تـازهای آورد به نام زن کرامت داد، دریا را به صحرا بُرد مقام دختران را با کلام خویش بالا برد نصیب او به غیر از ناسپاسیها نشد، آری لبش یک بار هم اما به نفرین وا نشد، آری نبی آمد ولی افسوس قدرش را ندانستند نه، قدرش را بهجز زهرا و جز مولا، ندانستند علی در یاریِ تنهاییِ احـمد مصمم ماند ولیُ اللهِ اعـظم، با رسول اللهِ اکرم ماند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به دست، دست علی، دست دیگرش قرآن به دوش، بار امانت، به سینه راز جهان رسیده لطف الهی به شکل او به زمـین چنان که بر تن خـشکـیـدۀ زمین بـاران صـدای آمـنـه آمـد: سـلام بـر جـبـریـل! مـبـارک اسـت بـه عــالـَم تـولـد انـسـان مبارک است قـدوم کسی که در قـدمـش شـکـست کـنـگـرۀ کـاخ شـاه در ایــران رسید و از قدمش چشم عشق روشن شد رسید و کور شد از خاک مقدمش شیطان به یک نگاه، ابوذر شدهست خاک درش و روزبه شده از یک تـبـسـمش سلـمان رسیده است که بر سفـرهها شود نـان و رسیده است که در سیـنهها شود ایـمـان سلام بر تو که با خلق، مهر و لبخـندی سلام بر تو که اخـمی به روی نامـردان پس از تو راه بـشر از کـتاب میگـذرد سلام بر تو که دادی به جهـل ما پـایـان پس از تو زنده به گورند جاهلان زمین شدند فاطـمـه بعد از تو دخـتران جهـان تو قـبـلـۀ دلی و بـا تـو بـردههـای سـیـاه صحـابیانـد و به بـام تو میدهـنـد اذان به مـنـبـری وسط آسـمـان هـفـتـم و بعد نشستهای سر یک سفـره با تهـیدسـتان قرار میدهی از کـف ولـو مـیان نـمـاز اگر به مسجـد تو کـودکی شـود گـریـان تو راه میروی و خاک کفشهای تو را شرافتیست که بیند به خواب ابوسفـیان بهروی شانه دو تا ماه داری ای خورشید! سرم فدای تو، جانم فـدای آن دو جـوان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم (لزوم وحدت امت اسلامی)
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی نمیماند به پـشت ابـرهای تیـره زندانی حقیقت کشتی امنیست در بین تـلاطمها که ما را میبرد تا ساحل از دریای توفانی حقیقت برکهٔ آبیست در گرمای تابستان میان یک کـویـر تشنهٔ خـشک و بیابانی حقیقت شوق پیغمبر به سلمان است تا آخر نه سلمانی که دارد با خودش آیات شیطانی اگر آئینهای از شرح حال ما سخن گوید بگـویـد آه! حـیرانی! بگـوید آه! حیرانی بیا دلسوز هم باشیم نه پاسـوز یکـدیگر «خدارا یک نفس بنشین گره وا کن ز پیشانی» برادر! با جدل؛ با تفرقه؛ بازندهٔ جنگـیم به قحطی میرسیم اینگونه در اوج فراوانی شنیدم از روایات صحاح و متن مُسندها مــیـان درسهـای خـارجِ آیــات ربـانـی من از احوالتان غافل نبودم لحظهای حتی و از اقوالتان، هر چند میدانم که میدانی برای اتحاد ما همان صبر علی کافیست که با صبر است اگر ماندهست نامی از مسلمانی سپید از گریه شد چشمان پیغمبر، برادرها! که پشت میلههای ظلم، یوسف مانده زندانی شب میلاد لبخـند است، میـلاد رسولالله بیا امشب به مهمانی که پشت در نمیمانی سرانجام مسیر سید قطب است همراهی مسیر روشنی که نیست فرجامش پریشانی به شوقت «یاء وحدت» هم کنار قافیه آمد همینکه هدیه آوردم گلی در دست گلدانی الهی که بهار از کوچههای دور برگردد که دنیا یخ زده در بین این عصر زمستانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم (لزوم وحدت امت اسلامی)
حـیّ عـلـی الـفـلاح که آمـد ولادتـش باید نـمـاز بـست نـمازی به قـامـتش این نور از کجاست که همواره روشن است؟ این شعله چیست در دلمان جز محبتش؟ جاری شدهست چشمۀ آیات در حجاز گـلهـا شـکـفـتـهانـد بـرای تـلاوتـش حسن خـتـام و نـقـطۀ آغاز دهـر بود حـسـن خــتـام بـود شـروع نـبـوتـش از آسـمـان کوه حـرا، نـور میرسید نـوری که داد مژده برای رسـالـتش دسـتـان اتـحـاد نـبـایـد جــدا شــونــد آری امـیـد داشت به دسـتـان امـتـش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
چشم فلک امروز دوان سوی زمین است امروز که با آمـدن عـشـق، قـرین است در آتش اوئیم که شور است و شرار است در ساحت اوئیم که امن است و امین است در بایریِ جهل جهـان، عاطـفه رویـانـد دیگر چه نیازی به عصا؟ معجزه این است غم بار سفر بسته که او راحت جان است رنگ از رخ شب رفته که او ماهْجبین است لطف نظر اوست که شعر است مطنطن از مرحمت اوست اگر واژه وزین است اینگونه رقم خورد که ما شیـعـۀ نـوریم آن نور که در عترت پاکش ششمین است کافیاست بپرسید ز خیبر که پس از او بر مسند مهرش "که" سزاوارترین است؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
آفـتـاب از افق مـیـمـنـه دل کند، آمد بـر لـب آیـنـۀ غــمـزده لـبـخـنـد آمـد کوچه از هَـمهَـمۀ بـال مَـلَک بند آمد آخـریـن بـرگـۀ پـیـغـامِ خـداونـد آمـد میرسد از پر قنداقۀ سبزت، برکات مَقـدَم گـلپـسـر آمـنـهخاتون صلوات روح تو خون به رگِ لوح و قلم میانداخت چشم تو نور به اعماق عدم میانداخت دست تو سفره به ایوان کرم میانداخت نام تو لرزه به اندام ستم میانـداخت جذبهات را همه در وحشت خائن دیدیم در ترک خوردن ایـوان مدائن دیدیم با تو هرگوشۀ این خطّه حرم خواهد شد مسجـد بنـدگی خـلق عـلم خواهد شد غم میان دل عشاق تو کم خواهد شد کمر بتکـدهها پیش تو خم خواهد شد جهل را یکسره از بُن بِکَنی، کیف کنیم لات و عزیٰ و هُبَل را بزنی، کیف کنیم اصل توحیدِ وجـودی و زوالـیم همه تو خودت پاسخ محضی و سوالیم همه با تو در جـادۀ پُر پـیچ کـمـالـیم همه بردۀ کـوی تو هـستـیـم، بـِلالـیم همه در دلِ کولۀ دل حُبِ تو را بار زدیم از سر مأذنهها عشق تو را جار زدیم حرز تو بر جگر سوخته مرهم آورد عطر تو روی گل باغچه شبنم آورد مِهـر تو عـاطـفه را در دل آدم آورد در عروجت پر جبریل امین کم آورد شب معراج در آن اوج چه حظّی بُردی سیب از دست علی جان خودت میخوردی هر کجا قـدرت ایـمان تو ابراز شود با کـلام عـلـوی دین تو مـمـتاز شود در دل جنگ اگر فـتنهای آغاز شود گـره کـار به دسـتان عـلی بـاز شود حیدرت آمد و فریاد زد و در را کَند درِ خیبر! نه، بگو قلعۀ خیبر را کند عاشقی حس عجیبی است که حاشا نشود گرچه هر عاطفه در قاعدهای جا نشود باز هم رابـطـۀ دخـتر و بـابـا نـشود مثـل زهـرا که کـسی اُمِّ ابـیهـا نشود من مسلمان شدهام پایِ همین زمزمهات ای به قربان دم فاطمه یا فـاطـمهات لحـن شیـرین تو شد معـجـزۀ قـرآنـم هــل اتـای تـو شـده کـُـلـّیَـت ایـمـانـم عشق را من فقط این پنج نفر میدانم عـجـمـی زادهام و هـموطن سلـمـانم دست ما را برسان بر نخ تسبیحِ دعات آه ای شاه عرب جان عجمها به فدات گرچه مانند اُویس تو به دور از قرنم در کـنار تو که باشم بخدا در وطـنم ای بزرگ بنیهاشم! بِشِنو این سخنم من حـسـینی شدۀ دست امـام حـسـنم شب میلاد تو از اشک غـنیاند همه گریهکنهای حسینات حسنیاند همه کاخ مخروبۀ محکوم به ویران شدنم درد دارم بـخدا در پی درمـان شدنم ابرِ لـبـریـز منم تـشـنـۀ بـاران شـدنم سـالها مـنـتـظر جـابـر حـیـان شدنم پرچم شیعه بلند است به لطف علمت صـادق آل مـحـمـد! به فـدای قـلـمت شادی بعدِ هزاران غم و اندوه تویی بین این طایـفۀ سبـزقـبـا، نـوح تویی آن کتابی که به منبر شده مفتوح تویی مکتب شیعه اگر جسم شود، روح تویی خـنجری کُند دلیل غـم بسیار تو بود گریه بر بیکـفن کـرببلا کار تو بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
خـشکـانـد آبِ سـاوۀ از مکـه دور را درهم شکست هیبت بتهـای کور را خـامـوش کرد آتـش ده قـرن زنده را لـرزانـد کـاخ پـادشـه پُـر قـصـور را بیش از هزار سال به دنـبال او، بشر میخواند خط به خط صفحاتِ زبور را با چـلـچـراغ سـبـز نـبـوت قـیـام کرد روشن نـمـود یکتـنـه راه عـبـور را آمد رسـوم جـهـلِ جـهـان را کنار زد بر هم زد او سیاهـۀ "زندهبهگور" را با حُسنِ خُلـق بود مسلـمـانشان نمود بدکیش و گبر و مست و عنود و شرور را او رحمتی برای جهان بود و بیدریغ لبـریـز عـشـق کـرد تـمـام صدور را روحـی دگر دمـید به مـعـنای واژهها در هم تنید شعر و شعار و شعور را هم سر زدن به اهل نَفَس را رواج داد هـم رفـتـنِ زیــارتِ اهــلِ قــبــور را سیراب کرد با دم عیساییاش ز دور صدها اویسِ عـاشقِ حسِ حضور را سلمان که خواند حضرتش او را ز اهل بیت بر سـیـنـۀ عجـم زده مُهـر غـرور را "او" وعده داده بود به دنیا، که تا کنون چـشم انتظار مانده زمانه، ظهـور را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
باز این دست دعا، اعطای داور خواسته با تضرع رخصتِ ذکر پیـمـبر خواسته اولین مداحِ احمد چون خدای احمد است این دلِ مولا پرستم، اذن حـیدر خواسته تا شود جذب غلام خویش، الطاف رسول بهر وصفش یاریِ زهرای اطهر خواسته چون دَم روح القدس شد همدم جان و دلم از نهادم نـام احـمـد تا فـلک برخـواسته طینت پـاکـم که باشد از اضافـات گِـلش از سُـویـدای وجـودم مدح دلـبر خواسته آتش ذوقـم چنان شد مشتعـل در سیـنهام آری انگاری که من مداحش از دیرینهام کیست احمد که حبیب حیِّ سرمد میشود با علی یک روح در دو جسم، احمد میشود کیست احمد که دلش ظرفیت وحی خداست بس امین است او امین وحی سرمد میشود بـعــد ذکـر عــالـیِ اَلله ربُ الـعــالـمـیـن ذکر جـبـریل امـیـنـش یا محـمد میشود کیست احمد قابِ اَو اَدناست قُرب منزلش با خداوند جلی نزدیک، این حد میشود کیست احمد، با علی نورٌ علی نورِ کمال فارق از هر غیر، آن روح مجرد میشود اینچنین بر درگه سـبحان نیـایش میکنم من خـداونـدِ محـمـد را سـتـایش میکـنم شد بهار آفـریـنـش حکـمـفـرما در ربیع بـرتـرین عـبـد خـدا آمد به دنیا در ربیع این خبر پیچید در کاخ سرانِ ظلم و جور ریخت برهم پایههای طاق کسرا در ربیع خشک شد دریاچۀ ساوه ز بس بَد یُمن بود وز سماوه ناگهـان جوشید دریا در ربیع نوری از مُلک حجاز آمد عیان، تا شرق رفت شد خموش آتشکده در فارس، اما در ربیع دستِ ابلیس از همه هفت آسمان کوتاه شد سرنگون شد در همه بتخانه، بتها در ربیع کاهنان و ساحران، محـروم از ترفـندها این ابـاالـزهـراست دلـبـند همه دلـبـندها آمد آن یکـتا که مینازد به او یکتای او آمد آن مولا که میبالـد به او مولای او آمد آن دلبر که کوثر میشود بر او عطا آن اباالزهرا که حق بخشد به او زهرای او سیزده معصوم از نور وجودش جلوهگر چارده معصوم یکجا میدهـد معـنای او مجتبی و مرتضی و مصطفی یک معنیاند نور اهلُ البیت، پابرجاست بر مبنای او آمـده بـابـا بـزرگ حـضرت اربـاب مـا آنکه صدرُالمصطفی چندی شود مأوای او زیـنت دوش نــبـی، پـروردۀ آغـوش او روی خاک کربلا روزی شود مدهوش او بعد او کار امام صادق است احیای دین گر چه با خط شهادت میشود ابقای دین مکتب شیعه پدیدار از امام صادق است با جهادش بیمه شد امروز تا فردای دین حوزۀ علمیه مرهـون هدایتهای اوست خیل شاگردان او دادند جان در پای دین پرچم کربوبلا برپا ز قال الصادق است او مهـیا کرد ما را بهر عـاشـورای دین انقـلاب ما هم از الطاف او پیـروز شد تـا شـود بـیـداری اسـلامی دنــیـای دیـن ای مسلمان! هر که خواهد روزگار انتقام پای قال الصادقش باید دهد جان، والسلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
مهر جـهـان شـمـول خـبر داد از بهار سر زد، حق از دریچۀ چشمان بیقرار خورشید صبح هـفـدهمین روز ماه دید آغـوش گـرم آمـنه را مست عـطر یار میداد اوج حـادثهها یک به یک خـبر بـر عـرشـیـان سـرآمـده ایـام انـتـظـار دریای ساوه گشت کویری از آنچه بود اصحاب فیل شد همه یکباره تار و مار ایوان کـبـر کـنگـرههـایش شکـسته شد آتـشـکـده به سـردی ده قـرن شد دچار بتهای کـعـبه سـجـده نـمـودند بر خدا تا خندهای نشـست به لبهای مصطفی خورشید حق ز مشرق چشمت دمیده است دوران جهل با تو به پایان رسیده است در صدق و راستی همهجا صحبت از تو بود چشمان مکه از تو امـینتر ندیده است چـشمی نـدیـد سـایۀ تو چونکه سایهات دست خـدا، پـنـاه دو عـالم کشیده است حق خواست شاهکار خودش را نشان دهد پس محض خاطرت دو جهان آفریده است انسان به حـکـم عـقـلگـرایی مـکـتـبت از پنجههای وهم و خرافه رمیده است عـشقـت به فـاطمه شد والاتـرین سبب دخـتر اگر شده برکـت نـزد هر عـرب هـسـتـی بـزرگ ایـل و تـبـار کـریـمها از قــبــلِ آفــریــنـش مـا از قــدیــمهــا دلهـای مـا قــلـمـرو فـرمـانروائـیت فـرمـانـبـر نـفــوذ نـگـاهـت زعـیــمهـا ناخوانده درس بودی و در پای درس تو زانـو زده تــمـام بـزرگـان، حـکـیـمهـا بـودی یـتـیـم مـکـه و دسـت نـوازشـت هـمــواره بـوده بـر سـر کـل یــتـیـمهـا دردانـۀ خـدایی و گـشـتی نگـین عـشق بر نـوح بر خـلـیل و مـسـیح و کـلیمها بر دسـتـرنـج کـل رسـولان ثـمر شدی هـمراه با عـلـی تو به عـالم پـدر شدی گشتی رسول اعظم دینی که کامل است بر کـشتی نجـات؛ مرام تو ساحل است کعبه پیمبرش تو نباشی که کعبه نیست در جهل مکه خود بتی از سنگ و از گل است روحم اگر به قبله گره خورده عاشق است ای روح قبله؛ قبله به سوی تو مایل است هر روز پنج مـرتـبه نامت به هر اذان میـثـاق عـاشـقـانۀ ما با تو از دل است چوپان عاشقی به من اینگونه گفته است جانم فدای عشق تو دندان چه قابل است عـشـق شـما بـرای هـدایـت مـلاک شد هر کس گرفت فاصله از تو هلاک شد مـا از ازل شـدیـم مـسـلـمـان چـشـم تو تـوحـید ماست یک نـم ایـمـان چشم تو با چشم دل برای رسیـدن به کُنه عشق حظ میبریم ز صـفـحۀ قرآن چـشم تو دنیا اسیر قحطی عشق و محـبت است حـس میشود نـیـاز به بـاران چشم تو با یک نگـاه میشود عـالـم خدا پرست کافیست جـلـوه کردن برهان چشم تو باید که دست وحـی رود بـر ثـنـای تو بـایـد خــدا غــزل بـسـرایـد بــرای تـو هرکس به جام عشق تو محتاج میشود روح و دلش به دست تو تاراج میشود هرکس که شد اسیر غرورش به بندگی از درگـه خـدای خـود اخـراج میشود هرکس نداشت جنبۀ یک ذرّه معـرفت شـد داعـی خـدایـی و حــلاج مـیشـود هر کس که بهتر از همه نزدت خضوع کرد محبوب خلق و بر همگان تاج میشود تنها محـمـد است که در اوج مـعـرفت بـا بـنـدگـیـش لالـۀ مــعــراج مـیشـود هر خندهات دری روی رحمت گشوده است قرآن تو را به خُلق عظیمت ستوده است بـودی شـمـا کـنـار خـدیـجـه بـهـار هم در راه نــشـر دیـن الـهـی دو یــار هـم بودی به حکم لحمک و لحمی تو با علی یک روح پاک در دو بدن در کنار هم آرام روح و جان و دلت عشق فاطمه است بـودیـد دخـتــر و پــدری بـیقـرار هـم عـرشینـشین شانۀ مهـرت حـسن شده یعنی شدی تو با حـسنت شـهـریار هم گفتی من از حسین و حسین از محمد است یعـنی وجـودتـان شـده دار و نـدار هـم هر کس نشد محـب شما مَخـلص کلام بوداست نطفهاش نسب اندر نسب حرام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
رسول داور آمد، به غرب و خاور آمد نـخـست و آخـر آمد، به انـبـیا سر آمد به رخ فتاد بتها، به پیـش ماه بطحی شکـسـت طاق کـسری، شه مظفر آمد ز جـلـوهگـاه قـرآن، دمـید نـور یـزدان که نور طور و فاران، به کوی دیگر آمد نگـار مـاه مـنـظر، جـهـان ازو مـنـوّر به فرق عشق افسر، به عرش زیور آمد بپوش چهـره ماها، ز شرم روی طاها که بـیـن دلـربـاها، ز جـمله بـرتـر آمد به انبیاست استاد، کند به عـشق ارشاد جهان ز مهر او شاد، حـبیب داور آمد شد از افـق هـویدا، جـمال مـاه بـطحی به شام تـار یـلـدا، عجـب مـهـی درآمد به گمرهان بگوئید، که دل ز غم بشوئید ز شـاهراه تـوحـیـد، شـفـیع محـشر آمد ز روی اوسـت پیـدا، تجـلـیـات زهـرا به شـورهزار دنـیـا، گـلـی معـطـر آمد گذشت شام حسرت، رسید صبح عشرت به عاشقان بشارت، که می به ساغر آمد شـنـو کـلام او را، صـلای عـام او را نگـر مقـام او را، که فـوق حـیـدر آمد دمی چو هست باقی، کرم نمای ساقی که شاه ملک باقـی، صفـای کـوثر آمد گلی به این وجاهت، رخی به این ملاحت به کـارگـاه خـلـقـت نه بـار دیگـر آمـد ( حسان ) به لطف ایزد، رضایت محمد ز مـدح آل احـمـد، تو را مـیـسّـر آمـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
با صد هزاران جلوه شد از پرده بیرون ماه من تا ماه گردون را کند محو جمال خویشتن دل روشن از سیماى او جان سرخوش از صهباى او شاهى که خاک پاى او شد سرمه چشمان من کوکب بدان تابندگى گوهر بدان رخشندگى سلطان بدان بخشندگى نشنیده کس اندر، زمن آمد امیـر کاروان محـبوب دل آرام جان دیدار یار مهربان از دل برد رنج و محن ساقى کرم کن جام را تا پخته سازد خام را در هم شکن اصنام را کامد نگار بت شکن شاها ز مسکین یاد کن دلخستگان را شاد کن جان را ز غم آزاد کن تا خرمى بخشد به تن مشعل ز علم افروخته اوراق ظلمت سوخته خیاط رحمت دوخته بر قامت او پیـرهن روشنتر از مه روى او خوشبوتر از گل موى او چون قامت دلجوى او سروى نروید در چمن شب رفت و صبح آمد ز پى دوران ظلمت گشت طى پروانگان شمع وى جمع ند در هر انجمن از مکه پیدا شد گلى در شورهزارى سنبلى آمد خوشالحان بلبلى، کند آشیان زاغ و زغن دُرّ یتیمى در عرب از؛ آمنـه بنت وهـب تابد از آن در روز و شب نور خداى ذوالمنن ناخوانده درس استاد شد ویرانه ها آباد شد کاخ کرم بنیاد شد، خار مظالم ریشه کن یکتاپرستى دین او، صلح و صفا آئین او از خامه شیرین او شد زنده آداب و سنن حق بر ضلالت چیره شد روشن فضاى تیره شد چشم کواکب خیره شد بر آن مه پرتو فکن آوازۀ شاه عـرب، پـیـغـمـبر عـالى نسب از روم و شامات و حلب بگذشت تا چین و ختن احمد ابوالقاسم کزو، شد دین حق با آبرو از پیشوایان برده او، گوى فصاحت در سخن خرگه به عرش افراخته، سایه به فرش انداخته کاخى ز دین پرداخته، ایمن ز آفات و فتن جبریل خواند در سما بعد از ثناى کبریا مدح رسول مصطفى، وصف نبى مؤتمن شاهى که جبریل امین ساید به درگاهش جبین حوران فردوس برین بگزیده در کویش وطن بردیمانى در برش، تاج رسالت بر سرش برد از صفا خاک درش رونق ز فردوس عدن صف بسته یکسر انبیا در پیشگاه مصطفى احـمد که آمد مـقـتـدا بر پـیـشوایان کهـن لولاک نقش پرچمش، هستى طفیل مقدمش ختم رسل کز خاتمش شد خیره چشم اهرمن صبح سعادت روى او، فردوس رضوان کوى او چون تربت خوشبوى او هرگز نبوید یاسمن ایوان کسرى، کاخ کى، لرزید ارکانش ز پى شد در شب میلاد وى دریاى رحمت موج زن فرمود حق در شأن او «ماکانَ» در قرآن او جانها فداى جان او، مهرش چو روح اندر بدن نورى که از الهام وى، شد قوم وحشى رام وى آمد محمد نام وى، صورت نکو، سیرت حسن بیرون چو مغز از پوست شد، آنچه که حدّ اوست شد تا با خبر از دوست شد، شد بیخبر از خویشتن با طبع خوش خواند «رسا» میلاد شاه انبیا وصف رسول مصطفى در آستان بوالحسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
تو آفـریده گـشـتی و انـسان درست شد حور و پری فرشته و غلمان درست شد عرش خدا ز نور رخت خلق گشت و بعد با قطرههای اشک تو باران درست شد یا حـضرت رسـول خدا عـاشق تو بود چون که به عشق روی تو قرآن درست شد تـو از خـدایی و هـمـۀ مـا ز خـاک تـو چون از گل شما گل سلمان درست شد با اخـم تو جـهـنم و آتش عذاب و قهـر با یک دم تو جنّت و رضوان درست شد چون نور حیدر از تو و نور تو از خداست با حُبّ مرتضاست که ایمان درست شد یک عده دور سفـره حـیدر نـشـسـته و اینگونه شد که سفره احسان درست شد ما عـاشـق توأیم که مجـنـون حـیـدریـم این عشق را به جان تو مدیون مادریم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
جـبـریل اذان گفت و ز دستم قـلم افـتاد صد لرزه به هر میکده در جامِ جم اقتاد یک نعـرۀ غـوغـا به حـریمِ حـرم افتاد تنها نه عرب، بلکه به مُلک عجم افتاد دیدم که ز خورشید شعاعی فَوَران کرد جبریل به دورِ سرِ کـعـبه طَیَـران کرد با آمدنش، یکسره، بیچون و چرا سوخت تنها نه که در، بلکه همه پنجرهها سوخت ای من به فدای قدمش؛ بتکدهها سوخت با آمدنش زیر و بمِ فـتـنه سـرا سوخـت آمـد که پـرسـتـیـدن حـق راه تـو بـاشد هـمـراه خـدا بـاش که هـمـراه تو باشد بـا حـکـمِ خـداونـد شـده رهـبـر اسـلام آزادی انـسان به زمـین؛ پـیـکـر اسلام قـرآن و ولایت شده دو شـهـپـر اسـلام آمد به زمین حـضرت پـیـغـمبر اسـلام آمـد بـه زمـیـن شـاهنـشـیـن دل سـرمـد وصفش چه کنم؟ احمد و محمود و محمد آمد که جهان صلح و صفا داشته باشد تا یک نـظـری بـر فـقـرا داشـتـه بـاشد آمـد کـه زمـیـن آل عـبـا داشـتـه بـاشـد دارد همه چـیز آنکـه خـدا داشـته باشد آمد بـنـِگـارد به همه مـصحـف هـستی بـی وقـفــه بـیــائــیـد بــه الله پـرسـتـی آمد که به مـا یـاد دهـد: طـرزِ بـیان را تـشـریـح نـمـایـد هـمـه آفـاتِ زبـان را یا شـیـوۀ برخـورد به پـیـشِ دگران را پس داد بـشارت به همه بـاغِ جـنان را پیـغـمبر ما احـمد مخـتار؛ نوشـتهست: هرکس به علی دل بدهد اهل بهشت ست آمــوزش اســلام خــدا، بـر هـمـه داده آرام نـشـســتـن بـه سـر سـفــرۀ ســاده حـتی روشِ رفـتـنِ در کـوچـه و جـاده لبخـنـد زنان، چـهـره او پـاک و گشاده لــبـخـنـدزنـان داد جــواب تَـــشَری را شـرمـنده کـند اصل حـقـوق بـشری را او آمـده تـا بـاز کـنـد عـقـل و خـرد را تــشــریــح کــنــد آیــۀ الـلـه صـمـد را تـا مـا بـپــرسـتـیـم هـمـه ذات احــد را تا آنکه به مـحـشـر بـرسـانـنـد مـدد را در سـایـۀ اسـلام هـمـه تحـت حـمـایت هـستـند، ولـیکـن هـمـه با حُـبّ ولایت فـرمود به هر شخـص، پـیامآور قرآن: بنـشـین و بیـاموز تو در محضر قرآن کشتیّ نجات است، تو وا کن در قرآن از اول قــرآن شــده تــا آخــر قـــرآن: انسانیت و عقل و خرد گرچه مهیاست "معـیار قـبـولی هـمه، واژۀ تـقـواست"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عطرِ گلِ روی تو را گل، آرزو داشت یوسف هر آنچه داشت، رویت، مو به مو داشت بر هر پـیـمـبر حـسرت دارایات مـاند یعقوب همچون دخترت را آرزو داشت تطهیر میشد هر چه با تو دست میداد در سجـدهات انگار سجاده وضو داشت تـا مـیشـدی در بـیـن مــردم آفــتــابـی خورشید، خورشیدی دگر در روبرو داشت با دوستش الحق چه خواهد کرد، محشر با دشمنش وقتی که برخوردی نکو داشت صلـی عـلی احـمـد بـر آل پـاک احـمـد آمــد مـحــمـد، تـهـنـیـت، آمـد مـحــمــد صد شکر ما چون بوذر و مقداد و سلمان آوردهایــم از مـهــربــانـیِ تــو ایــمــان از جـذبهٔ چـشـمت مگـر محـروم بوده؟ آنکس که با شق الـقـمر گـشته مسلـمان با آنکه خـاکـسـتر به رویت ریـخـت آقا آوردهایـی در خـانــۀ او روی خــنــدان از صبر تو در دین حق مات است یعقوب ای رحـمة لِـلعـالـمین ای حضرت جان فـرعـونیـان بیکـعـبه گـردیـدنـد دیـگـر بر بت کـشیدی با عـصایت خط بطلان دشمن تو را در جنگ وقتی با علی دید از زندگی کـردن دگر میشد پـشـیـمان وقـتی طـلایـهدارِ نـسـلت گـشـت زهـرا نومـید شد دیگر ز دست خلق، شیـطان صلـی عـلی احـمـد بـر آل پـاک احـمـد آمــد مـحــمـد، تـهـنـیـت، آمـد مـحــمــد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
ای مادر مهـربـان خورشید ای اوج کـرانـههـای امـیــد از دامـن پــاک تـو رسـیـده بر سینه عـشق نـور توحـید آغـوش تو گـاهـواره عـشق کـز نـاحـیـه خـدا درخـشـید بر دامـنت آسـمان نـشـسـته لبـریـز شـود ز جـام نـاهـید از دست مـنـورت سر خلق خـیـر و بـرکـت مدام بارید نـور رخ تو مـیان محـراب بر قـبـله هر فـرشـته تـابـید هر لحظه به لحظه از لبانت ذکـر خـوش ربّــنـا تـراویـد یــاد آور مـــریــم مــقــدس مبهوت شده هر که تو را دید مـیـلاد مـحـمـدت مــبـارک ای مادر مـهـربان خورشید این حضرت عشق را خداوند هم نام خـودش حـمید نـامید ای کـاش دل تـمـام عـشـاق زیـر قـدمت شـونـد تـبـعـیـد قـدیـسـه خوش طالـع عـالـم عیدی بده در شب خوش عید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
جهان سرسبز و خرم گشت از میلاد پیغمبر منـوّر قـلب عـالم گشت از میلاد پیغمبر بده ساقى مى باقى كه غرق عشرت و شادى دل اولاد آدم گـشـت از مـیـلاد پیـغـمـبر تعالیالله از این نعمت كز او اسباب آسایش براى ما فـراهـم گـشت از میلاد پیغـمبر ز لطف و رحمت ایزد ز یمن مقدم احمد ظهـور حق مسلم گـشت از میلاد پیغمبر به شام هـفـده ماه ربیع و سال عام الفـیل رسالت ختم خـاتم گشت از میلاد پیغمبر بشارت ده به مشتاقان كه ز امر قادر منّان دل ما عارى از غم گشت از میلاد پیغمبر ز ناموس قدر بشنو تو گلبانگ خطر زیرا سر نابخـردان خم گشت از میلاد پیغمبر بناى جهل ویران شد ز یمن منجیات تارك جهان از علم اعلى گشت از میلاد پیغمبر دوصد اعجاز شد ظاهر كه در عرش عُلى حیران دوصد عیسیبن مریم گشت از میلاد پیغمبر بشد دریاچۀ ساوه تهى از آب و برعكسش سماوه همچنان یم گشت از میلاد پیغمبر بشد این فارس چون شمعى، بشد آتشكده خاموش جهان حق مجـسم گشت از میلاد پیغمبر ز یمن مقدمش منشق جِدار طاق كسرى شد كه حیران خسرو جم گشت از میلاد پیغمبر بناى ظلـم شد ویران ولى در سایۀ ایمان بناى عدل محكـم گشت از میلاد پیغـمبر قدم در ملك هستى زد چو ختم الانبیاء احمد مقـام ما مـقـدم گـشـت از میـلاد پـیغـمبر نواى بانگ جاء الحق به باطل چیره شد اى دل نظام دین منـظم گـشت از میلاد پیغـمبر ز حسن پرتو رویش خجل در مغرب و مشرق مه و خورشید اعظم گشت از میلاد پیغمبر من «ژولیده» میگویم بگو بر دوستارانش كه شرّ دشمنان كم گشت از میلاد پیغمبر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
امشب صدای نبضِ هستی ساز دارد شوقِ کسی که چـشمِ او اعجـاز دارد او کیست که عالم به یمنِ آن قدومش ایـنـگـونه طـرح و نـقـشۀ آغـاز دارد آنکس که زیرِ پای او میچرخد افلاک همچون امیـرالمـؤمنین هـمـراز دارد شـد راوی رازِ زمـیـن و آســمـانهـا قـرآن که در گـوشِ جهـان آواز دارد نامش محمّد کـنیهاش محـمود و احمد در بالِ خود هفت آسمان پرواز دارد روحـش نـیـایـشگـاهِ تــوحـیـدِ الـهـی درهـای رحـمـت را هـماره باز دارد اعـماقِ جـانش تـشـنـۀ بوی حـقـیـقـت لـبـخـنـدِ او صـد دلــبـرِ طـنّــاز دارد کـامـلتـرین عـبـدِ خـدا در آفـریـنـش خاکِ قـدومـش منـشأیی در راز دارد آن گـوهـرِ یـکـتـای دریــای نــبــوت در بـیـنِ نـیـکـان چـهـرۀ ممتاز دارد گلـدستهها یکـسر اذان گوی قـدومش هـر یـک تـولایـی غـزل پـرداز دارد تـا جـنـة الـمـأوای ذاتِ کـبـریا رفـت هر جذبۀ چشـمش هزاران ناز دارد!
: امتیاز
|